سلام به همگی دوستان عزیز و گرامی.فکر کنم الان ٣ماهی میشه نیومدم وبلاگمو باز کنم.الانم خوابگاهم.خیلی دلم گرفته.احتیاج به یه همدم دارم....نمیدونم چرا اینارو مینویسم.دلم پره.....
رخنه می کند امیدی در دلم با ترسی همراه
ترسی از بودن و امیدی به نبودن
بودنی برای همیشه و نبودنی برای روزی
همیشه ای غمگنانه و سرد و روزی نه چندان نزدیک؛
آنقدر که فرصت خوب شدنم را نگیرد و فرصت بد شدنم ندهد
و دوباره ترسی افزون بر ترسهای همیشگی رفیق راهم می شود
از آن رفیق هایی که رفیق دلت می شوند
از آنهایی که رفتنشان دلگزاست و نرفتنشان روح افزا
رفیق می شویم
برای همیشه
نه از آن همیشه های غمگنانه و سرد
از آن همیشه هایی که یک عمر به انتظارشان نشسته ای
و می کوشیم
برای همراه کردن عشقی با این ترس
تا یقین مان شود
مهربانتر از تو نیست
سلام به همگی دوستان گلم.بعد از ماهها من دوباره اومدم یه سرکی به وبلاگم بزنم.الان شیرازم موقع امتحاناتمه.فردا یه امتحان خیلی سخت دارم.مرده شور این دانشگاه شیرازوببرن.فقط یه اسم بدر کرده.عجب سختگیری میکنن.پدرمو در اوردن.دیگه از هر چی درس خوندن خسته شدم.از صبح تا شب بخون آخرش یه نمره ای بگیر که اصلا انتظارشو نداری.خوب دیگه شیراز به سختگیریش معروفه اونم اگه فوق لیسانس باشی.آرزو داشتم تا دکترا ادامه بدم ولی این دانشگاه باعث شد که از رسیدن به هدفم دست بکشم .همین فوق لیسانسو بخیر و خوشی بگذرونم خودش یه دنیا برام ارزش داره.فقط خیلی تنهام خیلی.ای کاش یکی درکم میکرد.
خوب ببخشید سرتونو بدرد اوردم.دلم گرفته بود

انسان برای خویشتن
من از آدم ها خسته ام. دوست دارم مدتی، کسی را نبینم
دوست دارم کسی هم من رانبیند
و خبری ازم نداشته باشد.
واقعا نیاز دارم به همچین اتفاقی
تا شاید خودم راپیدا کنم و ببینم چه می خواهم
.من از آدم ها خسته ام.
کوه و جنگل را دوست دارم
دوست دارم بروم جاییکه هیچکس نباشد
آدم ها خیلی خسته ام کردند.
من دلم می خواد برم جایی که صبح بیدار میشم
هیچ کس رو نبینم
.وقتی میرم بیرون به کسی نگم کجامیرم
.کسی نگرانم نشه. دل کسی برام تنگ نشه
نیمه گمشده
هر کسی دوتاست،
و هر کسی گمشده ای دارد،
درست به اندازه ی احساسش،
یعنی هر کس درست به اندازه ی
نیمه ی که گم کرده ست احساس نیاز میکند،
و نیمه ی گمشده یعنی سرمایه ی که باید کشفش کنی!
و باید خیلی خوشبخت باشی که احساست درست باشد!
که نیمه ی گمشده یعنی
همان که باید می بود... باید بوده باشد!
و هر کسی خوشبختی ی دارد
درست به اندازه ی نیمه ی گشمده ش !
و هر کسی دقیقا دوتاست،
درست به اندازه ی وسعت روحی که کاملش کند! *

دل آشفته
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
باز هم میتوان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم میتوان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
دگرم آرزوی عشقی نیست
بی دلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
دل آشفته را چه آرزو باشد
دل خونین مرا چه کار آید
دلی آزاد و شاد می خواهم
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست به جز زندانم
به چه کار آیدم این همه زیبایی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خود آرایی
بشکن این آینه را ای مادر
دل تنگ
دلم تنگ این شبها یقین دارم که میدانی 
صدای غربت مرا ز احساسم تو میخوانی
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین 
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی 
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی
تپش های دل خسته ام چه بی تاب و هراسانند
به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی 
دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل 
درون سینه ام آری تو آن امواج هراسانی 
هماره قلب بیمارم بیاد تو شود روشن 
چه فرقی می کند اما تو که این رانمیدانی

کاش امشب باران ببارد
ای خدا،
می شود باران ببارد؟
همین امشب!
قول می دهم فقط
قطره های پاکش را بغل کنم!
و بی هیچ اشکی
دستهایش را بگیرم
قول می دهم
فقط بویش را حس کنم!
اصلا اگر ببارد
فقط از پشت پنجره نگاهش می کنم
قول می دهم برایش شعر نگویم
فقط... می شود؟
امشب.... ؟
خدایا،
دلم به اندازه تمام روزهای بارانی تنگ است.
دلم به اندازه تمام شبهای مهتاب، رویایی ست.
خدایا...
ما را به حال خود رها نکن...
تو می دانی چه دردی من به دل دارم!
پی درمان نمی گردم،
هرچه خود خواهی و از دوست رسد می خواهم.
کاش امشب ببارد
می خواهم خیس باران شوم!
می خواهم تمام ابرهای دلم ببارد!
می خواهم با باران همنوا شوم تا...
می خواهم تمام شوم...
مطالب قدیمی تر »
