
من گم شده ام
همه چیز در من حسابی به هم ریخته.
همه چیز حسابی قاطی شده.
منطق و عقل و دل و احساس و فکر و مصلحت و...
نمی دانم به حرف کدامشان گوش کنم.
معیار ها دیگر جواب گو نیستند.
یعنی انگار دیگر صد در صد نیستند.
حق و باطل البته معلوم است ولی برای من نه
دیگر درست نمی دانم حق چیست و باطل چیست...
می خندم به چیز هایی که دو سال قبل برایم مهم بودند
و هیچ جور ازشان کوتاه نمی آمدم.
می خندم و دوست ندارم به آنها فکر کنم.
می ترسم از فردایی که به دوست داشتنی های امروزم
بخندم و از خودم خجالت بکشم.
به خاطر همین می گویم همه چیز به هم ریخته.
حالا دو سال فاصله که خوب است.
گاهی می شود که دیروزم را مسخره می کنم.
شب که می شود، می گویم چقدر ساده بودم
که صبح چنان فکری می کردم.
معیار گم می کنم گاهی.
دنبال یک اصل هستم .
نمی دانم چقدر برای پیدا کردنش تلاش کرده ام،
تلاش می کنم نمی دانم راهی که می روم
برای دانستنش، برای یافتنش، چقدر درست است.
چقدر جواب می دهد...فکر می کنم
و هرچه بیشتر فکر می کنم بیشتر گم می شوم
. انگاری که دستاویزی ندارم...